یکشنبه چهارم فروردین 1387
نامه دوازدهم (( تولدت مبارک ))

یگانه سلطان قلبم ، با چند روز تاخیر سلام...
بالاخره برگشتم... از تاخیری که داشتم عذر میخوام...( گرچه میدونم تو نوشته هامو نمیخونی و مطمئناً بابت تاخیرم نگران نشدی...
) ... عیبی نداره... بگذریم...
قبل از هرچیز تولد قشنگتو تبریک میگم... دیگه کم کم داری بزرگ میشی...
... منم کم کم دارم بزرگ میشم اما حسرت به دل موندم روز ۱۷ فروردین به جای اون همه دوست و آشنا که تولدمو بهم تبریک میگن واسه یه بارم که شده تو بهم بگی تولدت مبارک....
آه ه ه...
بازم عیبی نداره...بازم بگذریم...
اصلا به نظر من قشنگی بهار به همینه که همسفرِ سفر طولانیش تویی وهمراه با هم از راه میرسین...نمیدونی چقدر بهارو دوست دارم ......بهار فصل زندگیه ، فصل رنگای شاده ، فصل شکوفه دادن حتی خشکترین درختاس ، فصل چمنه و نم نم بارون و بوی خاک خیس خورده ، فصل بوی شور دریاست و بوی ماهی سفید تازه ، فصل امیده ،فصل شروع دوباره ،فصل هوای خنک و نسیم بهاری ، فصل عشق ، فصل هیجان ، و از همه مهمتر فصلیه که رنگ چشمای نازتو ،از سبزی برگای قشنگش هدیه گرفتی ....
یه سال دیگه رو شروع کردی... امیدوارم تو این یه سال حتی یه لحظه ت و هم از دست ندی و با همه نفس هایی که میکشی خوشبختی رو حس کنی... پاییز امسال میبینمت... خوشحالم ... و مطمئنم هر استقبالی که ازم بکنی چه خوب و چه بد ، روز و ساعت دیدارمون تا ابد بهترین خاطره زندگیم خواهد بود...هدفهام خیلی بزرگ شدن....دیگه به کم قانع نمیشم... در هر زمینه ای بهترین و سخت ترین گزینه شده هدف من... اصلا از این موضوع ناراحت نیستم... تازه خوشحالم هستم ... انگار تازه فهمیدم زندگی زیباست و اگه هدف داشته باشی ( اونم یه هدف بزرگ و با ارزش) حتی فرصت یه لحظه غمگین شدن پیدا نمیکنی...
من توی این سفر خیلی چیزا یاد گرفتم... و در ضمن خیلی زیاد آروم شدم... وقتی پامو گذاشتم توی صحن اشکم سرازیر شد... حالا هرچی فکر میکردم که اصلا واسه چی اومدم و چی از امام رضا میخوام هیچی یادم نمیومد!!!! فقط خوشحال بودم که منم یکی از این چند هزار زائر امام رضام... خیلیا از ته دلشون ضجه میزدن.... و بیشترشون شفای مریضاشونو از امام رضا میخواستن....باورت نمیشه من با چشمای خودم دختری رو دیدم که انگشتای دست راستش حالت عادی نداشت و به شکل مارپیچ بود... وقتی ضجه و التماس و عجز اون دخترو شنیدم ، وقتی اسم امام رضا رو با اون همه بغض و ناامیدی از ته دلش فریاد میزد ، تازه فهمیدم مشکل من در مقابل مشکل امثال این دختر اصلا به چشم نمیاد ... و اونجا بود که بغض من هم ترکید و من هم برای اون دختر و همه مریضها دعا کردم... وقتی به خودم نگاه کردم و دیدم هیچ نقصی ندارم و همه جای بدنم سالمه وقتی دیدم مشکل من برای حل شدن فقط یه کمی اراده و اعتماد به نفس میخواد از امام رضا واسه خودم فقط همین یه اراده رو خواستم و بس... 


گفتنی زیاده و حرف بسیار.... خیلی چیزا دیدم و خیلی چیزا هم شنیدم... انگار امام رضا میخواست همینا رو نشونم بده و یه حرفایی بهم بزنه... که انصافاً هم خوب منظورشو بهم فهموند...به قول یه بنده خدایی : " اینو هیچ وقت یادت نره که بدترین شرایط زندگیِ من و تو ، آرزوی یکی دیگه س..." و من با همه وجودم به این باور رسیدم....
..............
نمیخواستم توی این نامه از این جور حرفا بزنم ولی گاهی اوقات درسی که ازیه پدیده و اتفاق تلخ میگیریم ، شیرین تر از یه اتفاق شیرین بیخودی و تو خالیه.... شاید تو هم اگه غمی داری با خوندن این نامه پی به خوشبختیت ببری...و هربار که مشکلات و سختیهای زندگیت زیاد شد و خواستی نا امید شی همواره این جمله به دادت برسه که میگفت: " اینو هیچ وقت یادت نره که بدترین شرایط زندگیِ.............. "
مطمئنم به اندازه کافی هدیه های رنگارنگ و گرون گرون میگیری ... به غیر از اون،چند صد تا نامه عاشقانه و تکراری که شاید نصفشونو هم نخونی... و من فکر میکنم بهترین کادوی تولدی که میتونستم بهت بدم همین بود.... یه خاطره نه چندان خوشایند و یه درس ارزشمند در قالب یک جمله جادویی....
خیلی دوست دارم...اندازه شم نمیتونم بهت دقیق بگم...به قول مریم حیدرزاده " من بگم دوسٍت دارم با چه رقم یا عددی ؟! تو که بینهایتو قشنگتر از من بلدی... " زمان همه چیزو رو میکنه ... حتی دوست داشتنای الکی و واقعی هم با گذر زمان خودشونو نشون میدن....به وقتش بهت ثابت میشه که اگه میگم بینهایت دوست دارم ، واقعا دارم...
عزیزم ، ببخش اگه نامه م برخلاف اون چیزی که فکر میکردی چندان عاشقانه نبود.....
*
*
* *
*
* تولدت مبارک عشق من*
*
* *
*
*
و در آخر این شعر زیبا از مریم حیدر زاده رو بهت تقدیم میکنم ، تولدت مبارک... :
*
*
* فدای اون گل که یه روز یکی میخواد بده دسِت
فدای اون دویدنات وقتی میگیره نفسِت
فدای ذوق موندن و فدای درد رفتنت
فدای پرواز کردنات ، فدای اون نشستنت
فدای صبر و طاقتت ، فدای بی حوصلگیت
فدای بچه بودنت ، فدای کل زندگیت
فدای ناز مژه هات، فدای چشم روشنت
فدای اون خستگی که میاد میشینه رو تنت
فدای پیچ و تابای اون موهای مجعدت
فدای " نه نمیخوامت " ، فدای اون دست ردِت
فدای عطر خنده هات ، فدای طعم موندنت
فدای دوست نداشتنات ، حتی فدای روندنت
فدای اون آتیشی که دائم به قلبم میزنی
فدای انتخاب تو ، ای موندگار رفتنی
فدای تو که هیچ روزی ، هیشکی نمیشینه به جات
فدای هر چی تو داری ، مخصوصا اون رنگ چشات
فدای لحظه ای یه بار تو رویاها بوسیدنت
فدای لحن سلامات ، فدای روز دیدنت
فدای اون خوبیایی که داری و نمیدونم
فدای شعرت که میخوام بگم ولی نمیتونم
فدای اون قول دادنات حتی اگه عمل نشه
یعنی کسی هس که توی رنگ چشِ تو حل نشه؟!
فدای اخم ابروهات، ابروهای بی حوصله ت
فدای هرچی تو بگی ، حتی شکایت و گله ت
فدای اون غروری که داری تو وقتش برسه
فدای اون راه که ازش رد میشدی تا مدرسه
فدای کوچه هایی که میگذری از کنارشون
فدای عکسات که دارم همیشه یادگارشون
دنیا بهونه س عزیزم، فدای اسمت و خودت
منو ببخش اگه نشد، نشد بیام تولدّت *
*
*

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:4 قبل از ظهر توسط : سپیده
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
نامه یازدهم

سلام قشنگترین اشتباه زندگی من....
حالت خوبه؟!.. من که خیلی حالم خوبه ...
حتما پیش خودت میگی چه عجب این دختره یه بار گفت حالم خوبه!!!!!!!!!!! ۴ ماهش گذشت... اونم با موفقیت... ۸ ماه دیگه باقی مونده... یا به عبارتی دو تا ۴ ماه....دیدی چه زود گذشت این ۴ ماه ؟! اون دو تا ۴ ماهم مث برق میگذره مطمئن باش...چقدر زمان زود میگذره اگه کاری برای انجام دادن داشته باشیم... مگه نه؟!............انقدر دلم تنگ شده واسه این که فریاد بزنـم دوســـــــــت دارررررررررررررم..... اما نه... احساس واقعی م این نیست ... باید یه چیز بگم که احساسمو تا اون ته تهای عمقش نشون بده پس عاشقــــــــــتـــــــــــــــــــــــــــــــم........... بازم نه... اینم واقعی نیست... باید راستشو بهت بگم پس به قول سوزان شوتز : " شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند . اما باز هم این واژه کافی نیست ... با این همه چون هنوز بهترین است بگذار بگویم و باز بگویم که بیش از عشق بر تو عاشقم... "
چند ساعت دیگه پرواز دارم... حتما میپرسی به کجا چنین شتابان؟! ...
پرواز به مشهد مقدس........ باورت میشه؟! من که هنوز باورم نشده دارم میرم خونه امام رضا... نمیدونی چقدر عز و چز زدم تا بالاخره امام رضا منو بطلبه و دعوتم کنه خونه ش ...خیلی خوشحالم خیلی... یه عالمه حرف دارم که براش بزنم... اصلا میخوام برم دربست بشینم در صحن کنار کفترا و از اول اول براش تعریف کنم.... گرچه امام رضا تا حالا صد دفعه قصه من و تو و قصه آرزوها و هدفای طلایی منو شنیده ... اما از دور گفتن کجا و از نزدیک تعریف کردن کجا؟!....در ثانی حتما امام رضا حوصله شنیدن حرفامو داشته و گرنه هیچ وقت دعوتم نمیکرد.....خوشحالم که یه جای کوچولو بین بقیه زائراش واسم باز کرد که هر جور شده برم یه سر پیشش و حرفامو بهش بگم...میخوام واسه همه دعا کنم
... واسه عاشقایی که میخوان به عشقشون برسن... واسه موفقیت کنکوریهایی که یه هدف خاص دارن و میخوان که حتما یه رشته خاص و قبول شن ... واسه شفا پیدا کردن همه اونایی که مریضن و درد دارن و هیچ کسی جز خودشون نمیتونه زجری رو که میکشن درک کنه.... واسه امیدوار شدن همه اونایی که نا امیدن و از زندگی و قشنگیاش رو گردوندن... واسه موفقیت همه اونایی که دارن یه کار بزرگ انجام میدن با اراده ای بزرگتر...واسه تو و موفقیتت ... واسه همه اونایی که ازم خواستن دعاشون کنم و در آخر واسه خودم و آرزوهام .... 
چند ساعت دیگه باید برم و هنوز نه چمدونم و بستم نه کارامو کردم...عیبی نداره ... فدای سر چشمای نازت....دلم نیومد خداحافظی نکرده برم... خواستم قبل از رفتن برات یه یادگاری بزارم... آخه تو این مملکت همه چی شیر تو شیره و هر آن ممکنه یه اتفاق غیر منتظره رخ بده... گفتم شاید تا هواپیما از روی باند بلند شد بال چپش کنده شه و سقوط کنیم رو یه آپارتمان سی چهل واحده و هم خودمون بمیریم هم اون بیچاره هایی که بیخبر از سفر ما تو خونه شون داشتن شام میخوردن(!!!) با ما بیان به دیار باقی... این نامه رو نوشتم که بدونی دارم میرم سفر ... اگه واسه تولدت نامه نوشتم که هیچی بدون استثنائا هواپیما نقص فنی ش کم بوده و تقریبا سالم بوده!!! و گرنه اگه دیدی از نامه تولد خبری نشد بدون به لقاءاله پیوستیم( من و بقیه مسافرا) ... اون وقت دیگه تو میدونی و شرکت هواپیمایی ایران ایر......
خیلی دلم میخواد بیشتر از این برات بنویسم اما اگه اجازه بدی من دیگه میرم وسایلمو جمع کنم ...میترسم آخر سر هواپیما بره و من جا بمونم... خیلی دوست دارم...مواظب خودت باش... (در ضمن هوا قاطی کرده تو این چند روزه ... سرد و گرم میشه... نه زیاد بپوش نه کم تا سرما نخوری عزیزم)...به خدا میسپارمت عزیز دلم... با همه وجودم دعات میکنم... دعام کن.....



ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط : سپیده
پنجشنبه یکم آذر 1386
نامه دهم

سلام همدم شبهای بی ستارهء من.....
از من گِله داری!!!!! میدونم...شرمنده م...
دیشب تا خودِ صبح داشتم بهت فکر میکردم... به خاطراتِ هرچند کمی که با هم داشتیم ... و به زمان های هرچند کوتاهی که با هم بودیم...راستشو بخوای عذاب وجدان سراتا سرِ وجودمو در برگرفت و شاید همین عذاب وجدان بود که منو به دوباره نوشتن وادار کرد...داشتم به تو فکر میکردم و اهدافِ قشنگی که تو سرت داشتی... و من دیشب از خودم پرسیدم که آیا تو واقعا خوشبختی؟!!
و یک لحظه از تصور این که پاسخ سوالم منفی باشه تنم گُر گرفت....از خودم بدم اومد که تا حالا فقط تو رو محکوم کردم ...و از خودم بدم اومد که همش تو رو بی وفا خطاب کردم.... از خودم برای اولین بار صادقانه پرسیدم: تو برای رسیدن به اون چیکار کردی؟!!!! و باید میبودی و میدیدی چه جوری اشکام جاری شدن وقتی که پاسخی برای این سوالم پیدا نکردم....وقتی برای اولین بار با خودم روراست نشستم و فکر کردم به این نتیجه رسیدم که من هم برای دیدن تو هیچ تلاشی نکردم.... حتی بارها و بارها موقعیت پیش اومد که بیام ببینمت و باهات حرف بزنم؛اما خودم نیومدم....میتونستم ولی همش ترسیدم ... ترسیدم از این که منو یادت نیاد... آخه میدونی من خیلی عوض شدم ... دیگه اون سپیده کوچولوی سابق نیستم...البته تو هم خیلی عوض شدی... تو هم دیگه اون پسر خجالتی و ساده و بی دغدغه گذشته نیستی...ترسیدم منو ببینی, بشناسی,اما غریبانه باهام رفتار کنی... ترسیدم بیام؛ اما تو ازم فرار کنی...دلم میخواست همونطوری مثل اون موقعها مهربون باشی اما ترسیدم که باهام نامهربونی کنی.... به هر حال هر چی که بود اشکال از طرز فکر و ترس های مختلف من بود ...
تازه دیشب وقتی یه کم دقیق تر شدم به این نتیجه رسیدم که شاید منو گم کردی و شماره و آدرسی از من نداری درست همونطور که من تو رو گم کردم و دیگه هیچ نشونی ازت ندارم!!!!! و بعد از این افکار بود که به خاطرقضاوتهای یکطرفه خودم حسابی به هم ریختم...
در حقیقت در این نامه میخوام ازت عذر خواهی کنم... به خاطر تمام اون تلاشهایی که برای رسیدن به تو نکردم....و به خاطر تمام اون لحظه های که میتونستم با تو باشم و نبودم... فقط 12 ماه بهم فرصت بده عزیزم... فرصت بده تا آخرین قولی که به عکست دادم و عملی کنم ... میدونم تو ازم توقع نداری که کارِ به این سختی رو انجام بدم.. ولی من به خاطر دلم این قول و بهت دادم و دوست دارم که این قول و عملی کنم.....میدونی الان هدف ارزشمند زندگی من چیه؟ هدف من فقط رسیدن به جاییه که تو بهم افتخار کنی... باز هم ازت معذرت میخوام بابت کوتاهی هایی که کردم...و میخوام همینجا با همه وجود فریاد بزنم :
دوسِت دارم در هر شرایطی, هر جا و با هر کس که باشی ....
از امروز تلاش بی وقفهء من برای رسیدن لحظهء پر شکوهِ دیدارمون شروع میشه...وعدهء دیدار ما: پاییز ۸۷
وایییییی.... خیلی هیجان زده شدم...
باورت نمیشه حتی جمله هایی رو که میخوام اون روز به زبون بیارم و ۵-۶ بار تا حالا دوره کردم و هر بار ویرایشش میکنم....اما نه اینجوری که نمیشه!!!!!!!!!!!!!!
اگه من بخوام روزی ۵-۶ دفعه به حرفایی که قراره در آینده برات بگم فکر کنم که از کار اصلی و قولی که دادم عقب میمونم..... پس حالا که اینطور شد یه قراری با خودم میزارم... از این به بعد فکر کردن به روز دیدارمون تا قبل از ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه شب ( موقع رفتن به تختخواب) ممنوع!!!
زنگ ساعتم صدای توئه!!!!!!!!!! تو که حرف میزنی من بیدار میشم... بعدش یه صبحونهء مفصل میخورم و با عزم راسخ میرم سراغ کاراییکه باید بکنم و بعدشم هر وقت کارِ اونروزم تموم شد آزادم که به تو فکر کنم..........
تبصره۱- در صورت فکر کردن به تو به هر بهانه ای( اگر باعث ایجاد خلل در انجام کار اون روز بشه) از استراحت خبری نیست...(جریمه!!!)
تبصره ۲- از این به بعد تلفنو از پریز میکشم تا هیچ کدوم از این دوستایی که مرتب از تو واسم حرف میزنن و باعث میشن به تو فکر کنم باهام ارتباط نداشته باشن ( غیر از دوست خوبم نگار که با اونم هماهنگ میکنم که یه ساعتِ معینی با هم صحبت کنیم)
تبصره۳- وصل شدن به اینترنت فقط بعد از اتمام برنامهء روزانه جایز میباشد(
)
تبصره ۴- و در آخر یه خواهش ازت دارم: هیچ وقت از من به دل نگیر... گاهی وقتا انقدر یکیو دوست داریم که ناخواسته با حرفامون و گلایه هامون ناراحتش میکنیم... ازت خواهش میکنم که منو از تهِ قلبِ مهربونت ببخش... دوسِت دارم...


شریکِ سقفِ من نیستی , بزار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو شریکم باش شریکم باش شریکم
شریکِ عمرِ من نیستی بیا هم لحظه باشیم و همین یک لحظه دیدار و شریکم باش , شریکم باش , شریکم
فقط درحدّ ِ یک لبخند لبت رو قسمت ِ من کن ؛ اگه خورشیدِ من نیستی بیا و شمع و روشن کن
تمنّایِ شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش ؛ کنارِ چشمهء رویا یه لحظه خواب شریکم باش
شریکِ زندگیم نیستی شریکِ آرزویم باش ؛ اگه نیستی کنارِ من بیا و روبه رویم باش
سلامی کن گه و گاهی به نامِ آشنا بر من ؛ همین اندازه هم بسه برای شورِ دل بستن
غزل خونم نباش امّا به حرفی ساده شادم کن ؛ اگه دیدی منو بشناس؛ نمیگم این که یادم کن
یه عشقِ نا به سامانو چه سامانی از این خوشتر؟! ؛ شکایت نامهء دل رو چه پایانی از این بهتر؟!
***راستی یادم رفت تولد امام رضا(ع) و بهت تبریک بگم...( الان تا اومدم نامه رو تو وبلاگ ثبت کنم چشمم افتاد به تاریخش ۱/۹/۸۶ و یادم افتاد امروز تولد امام رضا س) از همینجا آرزو میکنم به همهءآرزوهای طلاییت برسی و هیچ دشمن و سدی نتونه جلوی پیشرفتتو بگیره... و از امام رضا میخوام کمکت کنه تا در همه کارهات موفق باشی و همیشه مثل یه خورشید بدرخشی...

امیدوارم که امام رضا(ع) به من هم کمک کنه تا بتونم به این همه اهدافی که در سر دارم جامهء عمل بپوشونم...
با آرزوی سعادت و خوشبختی برای همهء آنهایی که پاکند همچون دلهایشان....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط : سپیده
شنبه بیست و یکم مهر 1386
نامه نهم

نه ...
نمیتونم .... باور کن نمیتونم.... خیلی سعی کردم از ذهنم بیرونت کنم.... خیلی سعی کردم همه ش از تو پیش خودم بد بگم تا ازت بدم بیاد.. خیلی تلاش کردم که باور کنم هرگز نیومدنتو.... به خدا خسته شدم... به خدا درمونده شدم... بابا بی معرفت دلم برات تنگ شده ... نه ردی ... نه نشونی.... آخه تو کجایی؟... با کی هستی؟... عاشق شدی؟؟؟؟... نمیتونی دیگه بیای؟؟؟؟ پایِ اومدنِ منو هم که بریدی.... خیلی با خودم کلنجار رفتم که برای همیشه فراموشت کنم اما انگاری همه ش بیخود بود و بی ثمر....رفتی یه جایی از قلبم نشستی که هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه جاتو اشغال کنه...وقتی به یادت می افتم و با تو ام , تو کوهِ غم دست و پا میزنم, ولی بازم نمیتونم به یادت نیفتم... وقتی تو اوج ناراحتی هامَم با این که میدونم نیستی که به دادم برسی,بازم نمیتونم ازت رد بشم و بگذرم... برام مرهم نیستی , شاید حتی از صد تا زخم هم بیشتر آزارم بدی, اما نمیتونم فراموشت کنم.... نه انگیزه ای هستی برای موندنم و نه جراتی هستی برای رفتنم....نه انقدر بدی که ازت بگذرم و نه انقدر خوبی که بخوام بمونم... خودم هم نمیدونم تو از جونم چی میخوای؟!!!! هر چی میخوام بهت فکر نکنم و اصلا فراموش کنم اومدنِ قشنگ و رفتنِ تلختو ,اما انگار عشقتم مثه خودت لجبازه و یه دنده... از هیچ دری نمیشه تو رو از قلبم بیرون کنم... تا میام فراموشت کنم فقط یه نگاه به قاب عکسِ قدیمیِ روی دیوار کافیه که دوباره این دل ِ دیوونه و بی اراده برات پر بکشه.... میام قاب عکسو از روی دیوار بر دارم اما دستم فرمون نمیبره و نمیزاره آخرین خاطرات بودنتو از بین ببرم....اصلا انگار دستام؛چشام؛ قلبم و همه وجودم نمیخوان که تو بری .... بی انصافا فقط فکر خودشونن ... فکر نمیکنن سر من چی میاد؟!!!راستشو بخوای میدونی چیه؟!! نمیتونم هیچ جوره بزارمت کنار....
و شاید اوج بدبختی من تو همین یه جمله خلاصه میشه... از چشمام بدم میاد که تو رو یه روزی دیدن... از گوشام بدم میاد که یه روزی صداتو شنیدن... از قلبم بدم میاد که یه روزی بدون اجازه من شروع کرد به تند تر زدن.... و از خودم بدم میاد که عاشقِ آدمی مثل تو شدم....
بیا... بزار دوباره باورت کنم...بزار دوباره به شونه های امنت تکیه کنم... بزار واسه یه بارم که شده بعد از رفتنت از ته دل بخندم...این بریدنِ ناگهانی منو خرد کرده... خواهش میکنم نزار بیشتر از این بشکنم... تو هنوز هم همونی هستی که یه روزی منو با حرفا و نگاهای قشنگش آروم کرد و شیدا... دِ آخه بی انصاف تو که میخواستی اینجوری بزاری بری واسه چی اومدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اومدی , وابسته م کنی , دیوونه م کنی وقتی که شدم ,بزاری بری؟؟؟ میخواستی چشم انتظار داشته باشی؟!... مگه چشم انتظارات کمن الان؟؟؟؟؟ حالا که دیگه نیازی به چشم انتظار بودن من نداری... خب یه سراغی ازم بگیر ... من که نمیتونم... یعنی خودت همه درها رو به روم بستی...از این همه تکرار خسته نشدی؟! خسته نشدی انقدر تکرار شدی؟؟؟؟؟؟؟؟نمیتونم فراموشت کنم...آره اعتراف میکنم که ناتوانم در فراموش کردنت.... اعتراف میکنم که ناتوانم در نخواستنت.....بیا دیگه بیشتر از این اذیتم نکن...تو توی خون منی... حتی اگه زهر خالص هم باشی نمیتونم از خودم جدات کنم.... برگرد...قول میدم هیچ وقت پشیمون نشی....برگرد ای که فقط در ای کاش هایم حضور داری... برگرد....
نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم....
نه میشه خوب من بشی نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنیِ منی
تویی که از منی ؛ اگر تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی ؛نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندنه ؛ نه مونده راهِ پیش و پس
نه میشه باورت کنم نه میشه از تو رد بشم....
نه میشه خوبِ من بشی نه میشه با تو بد بشم
نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط : سپیده
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386
نامه هشتم

عشق من سلام...
تا حالا داستان بابا لنگ درازو خوندی؟ ... من عاشق این داستانم
...اگه نخوندی بذار برات یه خلاصه ازش بگم...
"جودی ابوت یه دختر پرورشگاهی بوده که در سن ۱۷ سالگی توسط یه آدم خیّر به دانشگاه فرستاده میشه.. ..مدیر پرورشگاه به جودی میگه که این مرد در ازای این کاری که برای تو کرده فقط یه چیز میخواد و اون اینکه هر ماه براش یه نامه بنویسی و احوال و اتفاقاتی رو که برات توی اون ماه افتاده براش شرح بدی...جودی این مرد رو فقط لحظه ای دیده بوده که داشته از درِ پرورشگاه بیرون میرفته (البته از پشت اونو دیده و صورت اون مرد معلوم نبوده) و تنها مشخصه خاصی که از این مرد در ذهنش مونده بود قد بلند و پاهای تقریبا دراز اون بوده. ... اون به توصیه خانم مدیر بعد از رفتن به دانشکده شروع به نوشتن میکنه و به خاطرِ این که هیچ تصویری به جز پاهای درازاون مرد در ذهنش نبوده نامه هاشو خطاب به "بابا لنگ دراز " مینویسه... گاهی اوقات انقدر غم بی کسی و تنهایی بهش فشار میاورده که به جای یه بار در ماه چندین و چند بار در هر ماه برای بابا لنگ درازِخودش نامه مینوشته....از این جا به بعد داستان واقعا فوق العاده س و تشکیل شده از مجموعه نامه هایی که جودی در این مدت برای بابا لنگ دراز نوشته...من هم تاکیدی روی متن این نامه ها نمیکنم(چون در اون صورت دیگه خلاصه ننوشتم و کل داستانو توضیح دادم ، اگه دوست داشتي حتما برو كتابشو بخون...)تا اینکه وقتی سال آخر دانشگاه بوده احساس میکنه که عاشق شده.. عاشق عموی جولیا پندلتون (دوست و همکلاسیش) که بسیار پولدار بود ... اسم مردی که جودی رو علاقه مند کرده بود جرویس پندتون بود که به اختصار جروی صداش میکردن... تفاوت سنی بین این دو،۱۴ سال بود و از همون سال اول دانشگاه جودي اونو ديده بود تا اينكه در اين اواخر جودي دلباخته ش شد و جروي هم ازش خواستگاري كرد....جودي بلافاصله جواب رد ميده و با عجله فرار ميكنه و همون شب با آشفتگي زياد براي بابا لنگ دراز نامه مينويسه... توي اين نامه از جروي ميگه و احساسي كه به اون داره و ميگه به خاطر اين بهش جواب منفي داده كه اون خيلي پولداره و همچنين نميدونه كه جودي پرورشگاهيه...بعد از اين نامه براي اولين بار از طرف بابا لنگ دراز يه نامه به دست جودي ميرسه كه در اون بابا لنگ دراز از جودي خواسته بود كه به خانه او واقع در نيويورك بره... و وقتی جودی برای دیدن بابا لنگ دراز به خونه او در نیویورک میره....................................با کمال تعجب جروی رو میبینه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!فکر میکنه بابالنگ دراز برای این جروی رو آورده که اونو خوشحال کنه اما لحظه ای نگذشته بود که جروی گفت :" جودی کوچولوی عزیزم ،فكر نميكردي كه من بابا لنگ دراز باشم هان؟"و آخرشم كه معلومه ... با هم ازدواج ميكنن...."
قشنگ نبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
من واقعا عاشق اين داستانم... ولي خوش به حال جودي
.. حداقل جروي نامه هاشو ميخوند......حداقل جروي از همه احساساتو چيزهايي كه براي جودي اتفاق افتاده بود خبر داشت....حداقل جروي اگر چه پنهاني اما در هر حال مراقب جودي بود و تكيه گاهش بود....اصلا حداقل جودي بعد از اون همه نامه نگاري بالاخره به عشقش رسيد اما من...............
نميدونم تا كي بايد منتظر بمونم تا منو يادت بياد... نميدونم تا كي بايد صبر كنم تا بالاخره نامه هامو بخوني... نميدونم تاكي ميخواي به اين كارات ادامه بدي... نميدونم....
چيه فكر كردي با اين ديوونه بازيات پا پس ميكشم؟ فكر كردي به همين راحتي ازت دل ميكنم؟ نه خوبِ من... نه عشقِ من....هميشه و در هر شرايطي به پات ميمونم....حتي اگه هميشه منتظر باشم... حتي اگه اين انتظار تا ابد طول بكشه...حتي اگه فراموش شدنم بهم ثابت بشه... حتي اگه بي وفاييتو با تك تك سلولهاي بدنم حس كنم ، انقدر به پات ميمونم تا يه روزي وقتي از اين كارات خسته شدي ، وقتي ديگه هيشكيو نداشتي كه باهات بمونه، من باشم تا مرهمي بشم براي خستگيهات...... آره عزيزِدلِ تنهاي من... من، هستم ... نگران فرداهاي نيامده نباش...تو حتي يك لحظه هم تنها نميموني... يعني من نميذارم كه تنها بموني... برو به بازيگوشيا و بي وفاييات برس...من، هستم و ميمونم... براي ثابت كردنِ عمق عشقم به تو....... دوستت دارم اي كه بودنِت به جرگه ي آرزوهاي محالم پيوسته...
دوستت دارم...

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط : سپیده
شنبه نهم تیر 1386
آپ فوری.....( دانلود شب شیشه ای با حضور محمد رضا گلزار)
دوستان سلام... امروز در وبلاگ دوست خوبم آقا حسام لینک دانلود شب شیشه ای محمد رضا گلزار رو دیدم که بلافاصله لینک دانلود این برنامه رو براتون گذاشتم...(بالاخره اسم این وبلاگ باید به یه دردی بخوره یا نه؟!این مطلبو گذاشتم تا هوادارهای محمد رضا گلزار دوباره نگن مطالب وبلاگت به اسم وبلاگت هیچ ربطی نداره...
)
**** برای دانلود روی هر قسمت کلیک راست کرده و عبارت save target as را انتخاب کنید...

لینک دانلود با کیفیت بالا: قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
لینک دانلود با کیفیت پایین:قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-_-_-_-_
لینک دانلود قسمت قهر نمایشی گلزار: لینک مستقیم و 100% درست
ژ
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- _-_-_-_-_-_-_-_
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط : سپیده
دوشنبه چهارم تیر 1386
نامه هفتم

عزيزم سلام... حالت خوبه؟
...نميخواستم حالا حالا ها برات بنويسم اما....
چيكار كنم از دست دلم كه طاقت نمياره.... دیدمت اما از راه دور...اینقدر دور که همون بهتر بگم ندیدمت...فکر میکردم با دیدنت آروم بشم اما برعکس داغ دلم تازه شد... تا حالا شده یکی رو اینقدر دوست داشته باشی که براش بعد از دعاهای خوب دعاهای بد بکنی؟
منظورم اینه که مثلا بعد از این که براش آرزو میکنی هر روز موفق تر از قبل بشه ، دعا كني كه خداي نكرده يهو از اوج شهرت و محبوبيتش بياد پايين ؟
حتما ميپرسي حالا ديگه چرا اون دعابده رو ميكني؟در جوابت فقط ميتونم يه چيز بگم...دوستت دارم...اينقدر زياد كه دلم ميخواد يه كم از بين ابراي شهرت و غرور پايين بياي تا بتوني منِ زميني رو هم ببيني....مني كه سالهاست منتظر برگشتنتم....
چندين بار بهت گفته بودم كه پروانه هايي كه دور و ورت هستن براي چي دارن دور شمع وجودت ميچرخن....دلم ميخواست از تعداد اين پروانه ها يه ذره كم شه تا بتونم خوب ببينمت... تا بتونم يه بارم من باهات حرف بزنم... يه بارم من بهت تكيه كنم و يه بارم من از نزديك دورت بگردم... مگه چي ميشه؟مگه چي از اين دنيا كم ميشه؟!
نميدونم چطوري حالمو برات توصيف كنم.. وقتي نمي بينمت در حسرت ديدنتم و وقتي هم كه مي بينمت اشكام نميذاره درست نگات كنم... فقط چشمامو مي بندم و با همه وجود سعي ميكنم گوشامو از صدات پر كنم....
شايد تعجب كني... شايد بگي آخه بعد از گذشت اين همه سال مگه ميشه كه تو هنوز....
و من ميگم آره ميشه... دوستت دارم با اين كه نسبت به اون موقع ها خيلي عوض شدي....خيلي زياد...
اما اين تغييرا كه مهم نيست... مهم اينه كه اون چشمها هنوز همون چشمان...اون خنده ها هنوز همون خنده هان و اون نگاهها هنوز مثل سابق پاك و بي رياس....آره براي من فقط همين مهمه كه اون قلب كه داره توي سينه ت ميتپه هنوز همون قلب پاك و مهربون سابقه و تا ابد هم پاك و مهربون باقي ميمونه....
هنوزم باورم نميشه اين "تو " خودِ تو بودي!!!!!!!يعني اينقدر تغيير؟!يعني اينقدر فرق؟!....ديگه تقريبا نااميدم كردي....همه شكم رو به يقين تبديل كردي ... تو ديگه منو يادت نمياد و مطمئنم حالا حالا ها قصد نداري به زمين يه سري بزني... اَاَاَاَه ... من چقدر خود خواهم.... عزيزم،عمرم،عشق من ،منو ببخش... يه لحظه احساساتي شدم نفهميدم دارم چي ميگم... ايشالا هميشه تو اوج باشي... هميشه خوشحال باشي و هميشه سالم و سر حال در حال پرواز ....تو پرواز كن و بالا برو ،بالا بالا و بالا تر... اصلا مهم نيست چي به سر من مياد ،مهم نيست در هم شكستن من ،مهم نيست بي تو فنا شدنم،نه حتي التماسهايم هم مهم نيست ... مهم تويي عشق من ...توفقط بالا برو ...بالا و بالاتر... مثل هميشه اينقدر بالا كه بتوني پيغام منو يه بار ديگه به خورشيد خانوم برسوني و بهش بگي كمتر بتابه... چون وقتي ميتابه نميتونم تو رو خوب ببينم !!!! ستاره ها رو فقط شبا خوب ميشه ديد....
همیشه درخشان باش و چشمک زن، ای ستاره شبهای تاریک من
" دوستت دارم..."
« سپیده »
ميميرم برات.... نميدونستي ميميرم بي تو بدون چشات
رفتي از برم .... نميدونستي كه دلم بسته به ساز صدات
آرزومه كه ميدونستي كه من ميميرم برات...ميميرم برات
عاشقم هنوز ....نميخواستي كه بسوزي و بسازي به ساز دلم
گفتي من ميرم.... تو ميخواستي بري تا فرداها گل خوشگلم...
برو راهي نيست تا فرداها از آب و گلم ...از آب و گلم
سفرت بخير اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور
تا يه شهر دور... برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور
برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور... به يه دنيا نور....
سفرت بخير.... برو گر شكستي دلم ميتوني دوباره بساز... دوباره بساز
از دلي شكسته،نوميد و خسته تو باز غرور
از دلي شكسته،نوميد و خسته تو باز غرور ، تو بازم غرور
ميمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيرم
نميخوام بيام نميخوام ميون تاريكي من تو حروم بشي
نميخوام ازت نميخوام مثه يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي
برو تا بزرگي ميخوام كه فقط آرزوم بشي ،آرزوم بشي ،آرزوم بشي

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:30 قبل از ظهر توسط : سپیده
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
نامه ششم

عزیزترینم،سلام....
دلم برات يه ذره شده.. البته اين موضوع ديگه خيلي قديمي شده و تو هم از تكرار مكررش خسته...خيلي ميخوام با خودم كنار بيام و فراموشت كنم اما...
داداشي پس چرا نمياي؟! 
اينجا گرگ فراوونه
اينجا درنده زياده
اينجا آدما خيلي بي رحمن
اينجا هيچكسي هيچكسو دوست نداره
اينجا همه از هم طلبكارن
اينجا كسي حرف كسي رو باور نميكنه...
اينجا...
من بدون تو و حمايتت تك و تنها و غريب توي اين شهر پر از كثافت چيكار كنم؟
يادته ؟يادته هروقت دلم تنگ ميشد ميگفتي به قرارمون فكر كن؟!
ميدوني تا روز قرارمون يك ماه و نيم بيشتر باقي نمونده؟ اما من نتونستم به اون چيزي كه تو ازم خواسته بودي جامه عمل بپوشونم...
پس دوباره محكومم...محكوم به دور موندن از تو... محكوم به كشيدن انتظار... محكوم به تحمل يك سال ديگه جدايي....واي ي ي ي ... خيلي سخته... خيلي براي رسيدن اين روزا صبر كرده بودم... خيلي.
داداشي من اينجا بدون تو خيلي زود گول ميخورم.. گول چرب زبونياي آدماي حيوون صفتو...تو نيستي كه بهم بگي چيكار كنم يانكنم....داداشي اينجا خيليا ميگن دوستم دارن!!!!!! و تو نيستي كه بهم بگي كدومشونو باور كنم....
داداشي داره حالم از دورويي آدمكاي دروغي اينجا بهم ميخوره... حتي توي صاف ترين هواي اينجا باز هم نفسم ميگيره...بهت احتياج دارم... به دلسوزيات به راهنماييات، به وجودت، به بودنت،به موندنت....
احساس ميكنم هنوز خيلي بچه تر از اوني هستم كه بخوام با مردم بيرحم اين شهر مبارزه كنم...دلم ميخواد كنارم باشي،سرمو بذارم روي شونه هات،موهامو نوازش كني و بهم اطمينان بدي كه در كنار تو هيچكس و هيچ چيز نميتونه آزارم بده،نميتونه ازم سوءاستفاده كنه ونميتونه احساساتمو به بازي بگيره...
اميدوارم هنوز منو يادت باشه...و اميدوارم هنوز يه ذره دوستم داشته باشي....
به امــيــــــــد روزي كه...................................................................................

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط : سپیده
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
تو هيچ تقصيري نداري...

نگاه تو چقدر معصوم و آرام است.... هيچ كس باورش نميشود كه تو مرا آزرده باشي!!!پس چرا من حس ميكنم تو مرا آزار ميدهي؟!چرا هر بار كه به ياد تو مي افتم قلبم تير ميكشد و با ياد تو اشكهايم جاري ميشود.نميدانم شايد غم من اين است كه چرا آن قلب پاك تو از آنِ من نيست و چرا نگاه سبز تو خيره بر نگاه ديگري است؟!.....
شايد دل شكستگي ام به خاطر خودخواهيَم است و خودخواهيَم به آن دليل باشد كه بر تو عاشقم و تو مثل هميشه هيچ تقصيري نداري.....................................................................................................

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:28 بعد از ظهر توسط : سپیده
جمعه هجدهم خرداد 1386
قفس...

تو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشویم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط : سپیده
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
نامه پنجم
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر به من مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد؟
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دوروئی و جفای ساکنان خاک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها،ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هرچه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زين سپس به عاشقان با وفا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر به دامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني به سوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها،چه شد كه او مرا نخواست؟
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟
‹‹ فروغ فرخزاد ››
به دنبال يه كلمه براي شروع ميگردم،و هرچي فكر ميكنم كلمه اي ساده تر از سلام براي شروع پيدا نميكنم........پس
سلام؛
دقيقا ۶ ماه از آخرين نامه اي كه برات نوشتم ميگذره.و اين ۶ ماه واسه خودش يه ، عمره......يه دوره اي از زمان ،كه گذشت،اگرچه نه چندان خوشايند....
در يك جمله اتفاقات اين ۶ ماه رو برات توصيف ميكنم: همه چيز بدتر و گندتر از قبل شده.... خيلي وقته ديگه درس و گذاشتم كنار و حتي ذره اي به خودم و خواسته هام اهميتي نميدم....خيلي وقته كه ديگه هيچ اميدي به دوباره ديدنت ندارم..... خيلي وقته كه ديگه باور كردم هيچ ردپايي از من در خاطره هاي رنگارنگت باقي نمونده.... خيلي وقته كه حسرت شنيدن زمزمه صداتو پشت تلفن، تو وجودم خفه كردم...خيلي وقته كه ديگه همه انگيزه هام توم كشته شدن و ديو خستگي و نا اميدي قدرت و اراده انجام هر كاري رو ازم گرفته....خيلي وقته كه به جرم زنده بودن محكوم به نفس كشيدنم....خيلي وقته كه نيمه ديگه وجودمو گم كردم .... خيلي وقته كه سرم به بي تكيه گاهي عادت كرده.... خيلي وقته كه اشكام با سماجت از چشمام پايين ميان با اينكه ميدونن دستي نيست كه اونا رو از روي گونه هام پاك كنه.... خيلي وقته آره خيلي وقته هويتم ،عشقم و همه آرزو هامو از دست دادم.... خيلي وقته...
و من با همه اين احوال بهت افتخار ميكنم كه اون بالاها ،تو اوج شهرت و محبوبيت ميدرخشي و خوشحالم از اين كه خوشحالي....اما اين قرار نبود كه تو بري و من تنهاي تنها توي اين برزخ نا اميدي دست و پا بزنم.......................نه تصميم گرفته بودم توي اين نامه ديگه احتياجمو به بودنت فرياد نزنم.... آره،آره عزيزم،آره عشق من ،اين نيازمم مثل همه خواسته هاي ديگه م توي وجودم له ميكنم... تو بالا برو ستاره چشمك زن شبهاي تاريك تنهايي من ،بالا،بالا،بالاو بالاتر،اينقدر بالا كه بتوني پيغام منو به خورشيد خانوم برسوني و بهش بگي كمتر بتابه ، ميدوني،وقتايي كه ميتابه نميذاره تو رو خوب ببينم آخه ستاره ها فقط شبا ديده ميشن.....
رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟
اي ستاره ها،ستاره ها،ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط : سپیده
چهارشنبه یکم فروردین 1386
تولدت مبارک...
سلام.... تولدت مبارك...عيدت هم مبارك...
باهات قهرم ...چون خيلي بي معرفتي ،چون خيلي بي عاطفه اي و خلاصه چون دلمو بدجوري شكستي...دقيقا هر وقت كه تو اوج نياز به بودنت،بودم،تو نبودي...تو نبودي و اشك جايگزين تلخ بودنت بود...دقيقا هر وقت كه سرم دنبال شونه هات به عنوان يه تكيه گاه امن بود، تو نبودي... آره تو نبودي و ديوار ترك خورده اتاقم تكيه گاه وجود خسته ام بود...تو نميدوني كه توي اين چند سال بي تو و به ياد تو چه زجري كشيدم...چه طعنه هايي شنيدم و چه پوزخند هايي تحويل گرفتم....نميدوني چقدر دلم ميخواست به جاي اين كه بعد از انجام دادن يه كار خوب آدما با خنده ها و لبخندهاي ظاهريشون تشويقم كنن ،تو فقط با يه نگاه مهربونت من و كار منو تحسين كني... به خدا يه نگاه تحسين آميز تو،به تمام تشويقاي اونا مي ارزه...نميدوني چقدر دلم ميخواست جاي اين كه ترس از آمدن فرداهاي نيامده از درون مرا بشكند،تو مي اومدي و با نفسهاي پر از آرامشت كاري ميكردي كه هرگز از فردا هاي دور نترسم....يادته تنهاييمو چند بار برات فرياد زدم؟يادته حسرت صدامو چند بار لابه لاي نوشته هام پنهون كردم تا تو نشنويش؟اصلا يادت مياد آخرين بار كه هق هقمو همراه با آرزوهام به بارون سپردم كي بود؟ شايد تو يادت نياد اما من خوب يادمه،لحظه هايي رو كه با بيچارگي آرزو ميكردم واسه يه بارم كه شده تولدت رو با بودنت جشن بگيرم نه با نبودنت...
امسال هم تولدت رو جشن ميگيرم ولي ديگه نه به اميدِ دوباره ديدنت...آخه ميدوني، خسته تر از اونم كه بخوام به تحقق يافتنِ يه آرزوي محال اميد داشته باشم...شايد تا قبل از اين ميتونستم اما حالا....
نا اميدم ...نا اميد.... وچقدر دلم ميخواست تو اميدم باشي.... خسته ام ... خسته.... و چقدر خوب ميشد اگر تو مرهم اين خستگي ميشدي...ديگر حتي التماس هم براي بازگشت تو بي آبرو شده... ومن نميدانم به كدامين راه و به كدامين مسافر پناه برم براي تحمل درد بي پايان اين جدايي... 


ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط : سپیده
سه شنبه هفتم آذر 1385
نامه چهارم

داداشي بعد از مدت ها دوباره سلام....
گرچه ميدونم تو معناي تنهايي رو نميدوني ولي ،تنهام.....تا حالا شده خسته باشي؟نه خسته از كار زياد،خسته از نفس كشيدن، بدون دونستن علتش....تا حالا شده دلت بخواد فرار كني؟ نه از دنيا بلكه از خودت و دنيات.....تا حالا شده بخواي بري؟بدون اين كه بدوني كجا؟!!...تاحالا شده بخواي فرياد بزني ؟بدون اين كه بدوني چرا؟!! تا حالا شده؟؟!!!...........
اگرم شده مطمئنم توي همه اين لحظه هاي تلخت يه نفر بوده كه با حضورش تونسته آرومت كنه....ميدوني چرا ميگم مطمئنم؟! چون خوب ميدونم دور و ورت چند تا پروانه داري.....پروانه هاي رنگارنگي كه امثال من يه دونشم ندارن... ميدوني چرا؟آخه هيچ پروانه اي نميتونه دور من بگرده چون من خودم پروانه توام ...گرچه رنگارنگ نيستم ،گرچه اينقدر كه دور شمع وجودت گشتم شاید نيمي از بالهام هم سوخته باشه اما بازم از پروانه هايي كه فقط تاوقتي گل وجودت پر شهد و طراوته دورت ميگردن خيلي بهترم...اين حرف منو حالا نميفهمي وقتي كه پروانه هات رفتن و روي يه گل ديگه نشستن ميفهمي من چي ميگم ... اما شايد تا اون موقع شناختن من ديگه خيلي دير باشه... شايد تا اون موقع ديگه كاملا سوخته باشم... مگه نه؟!!
ميگن آرزويي كه توان رسيدن به اونو نداشته باشي هيچ وقت توآسمون روياهات جا نميگيره و اگه يه روزي يه آرزويي توي ذهنت نقش بست هر چند كه به نظرت محال به نظر برسه توان رسيدن بهش رو داري...باورت ميشه ديگه حتي به آرزوهامم فكر نميكنم؟! اي كاش اينقدر كه ما به آرزوهامون فكر ميکنیم ، يه كم هم آرزوهامون به ما فكرميكردن... خيلي خسته م...احتياج دارم، به هيچ كس نه، فقط به تو....احساس ميكنم ديگه هيچ انگيزه اي براي ادامه دادن ندارم....براي چي بايد بجنگم ؟براي كي؟....خيلي عوض شدم... ديگه اون سپيده سابق نيستم...حيف اون همه اميدواريهايي كه به بقيه ميدادم... حالا هيچ كس كنارم نيست كه بهم اميدواري بده....حس ميكنم تنهايي خيلي ضعيفم....خواهش ميكنم نگو به قرارمون فكر كن تا انگيزه بگيري...من فقط به وجودت احتياج ندارم من حضورت رو ميخوام...ميدونم همه حرفايي كه بهت ميزنم انگار دارم به گلدون روي ميزم ميگم اما تورو خدا يه بارم كه شده چشماتو وا كن... دور و ورت رو خوب ببين... صداهاي اطرافت رو بشنو... و از كنار پروانه ها ساده نگذر... مخصوصا پروانه هاي خسته و بال سوخته....

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط : سپیده
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385

دوستان خوبم سلام...
این وبلاگ خصوصیه و من حرفایی رو توش میزنم که همیشه دلم میخواست بزنم ...اما چند تا از شما عزیزان از من مطلب و عکس از محمد رضا گلزار درخواست کردین... البته بهتون حق میدم چون اسم وبلاگ باعث چنین درخواستی از جانب شما شده... من هم به دلیل احترامی که برای شما دوستان قائلم بنا به درخواستتان چند تا عکس از محمد رضا میذارم اميدوارم كه خوشتون بياد...






ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:54 بعد از ظهر توسط : سپیده
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385
روزی روزگاری در یک دیار بی وفای آشناَپسری نابینا زندگی میکردکه در دنیای تاریک خود عاشق و شیفته دختری شده بود...و همیشه به آن دختر ميگفت:تنها آرزويم اين است كه براي يكبار هم كه شده با چشمانم تو را ببينم...روز ها گذشت و فردي دو چشمان خود را به پسر بخشيد... پسر بينا شد و با اشتياق به سراغ محبوب خود رفت...اما وقتي با دو چشم نابيناي دختر رو به رو شد و او را همچون گذشته خود دختري نابينا ديد به او گفت: ديگر تو را نميخواهم. از زندگي من برو....در همين حال كه پسر قصد برگشتن داشت و ميخواست از دختر دور شود دخترك او را صدا زد و گفت: ‹‹مراقب چشمانم باش...››
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط : سپیده
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385
نامه سوم
سلام(فقط برای حفظ ادب)
خسته م... نميدونم ميخوام چيكار كنم... كمكم كن... خيلي دلم برات تنگ شده... خيلي بهت نياز دارم پس كجايي؟ اينهمه مال بقيه بودي بس نيست؟!!! يه لحظه هم با من باش...يه لحظه هم به حرفاي من گوش كن... خيلي بهت احتياج دارم... اصلا فقط دلم ميخواد سرم و بذارم رو شونه هات و گر يه كنم... تو رو خدا جوابمو بده... آخه تا كي با عكسات حرف بزنم... مگه به همه اون چيزايي كه ميخواستي نرسيدي؟مگه نميخواستي مشهور شي؟! مگه نميخواستي همه دوستت داشته باشن؟!مگه به هدفت نرسيدي؟پس چرا حالا ديگه منو يادت نمياد؟!مگه قول نداده بودي اگه به اون چيزايي كه دلت ميخواست رسيدي برگردي پيشم؟! ميدوني چقدر صبر كردم تا به خواسته هات برسي؟!ميدوني چقدر دعات كردم تا هيچ كدوم از آرزو هات سراب نشن؟!حالا خدا رو خوش مياد كه اين جوري توحسرت ديدنت بمونم؟
يه كم دور و ورت و نگا كن ... ببين كي واقعا دوستت داره؟! به خدا هيشكي مثل من تو رو دوست نداره... همه اينا كه ميبيني دور و ورتن و يه لحظه هم ازت جدا نميشن تا ببينن موهات سفيد شده و چين و چروك روي صورتت افتاده ،خيلي راحت ازت فاصله ميگيرن...اصلا چرا راه دور بريم اگه يكي خوشگلتر و جوونتر از تو ببينن ديگه حتي اسمتو هم فراموش ميكنن...اما اين منم كه هر شكل و قيافه اي كه داشته باشي دوستت دارم...اين منم كه تو رو هر جوري كه باشي چه خوب و چه بد دوست دارم....چند وقت پيشا وقتي داشتم از دم يه دكه روزنامه فروشي ميگذشتم طبق معمول روي جلد يه مجله ديدمت...مثل هميشه مغرور و جذاب...يه كم ته ريش گذاشته بودي...يه كم كه دقت كردم ديدم ته ريشت كم و بيش سفيده... بغض گلوم و گرفت... دلم برات پر كشيد ...ميدوني چرا؟! چون يه لحظه ياد 10 سال پيش افتادم...اون موقع تازه 19-20 سالت بود... درست همون موقعي كه ميخواستي بري و رفتي...اون موقع حتي يكي از تار موهات سفيد نشده بود ،اما حالا...آه ه ه ه ه ه ه ه ه ...!!آره داداشي خلاصه اين كه دلم برات يه ذره شده... دلم ميخواد حتي اگه شده فقط چند لحظه بيام و ببينمت.... بيامو برات بگم از همه حرفهاي نگفته م ،بيام و گوش بدم به حرفا ي نگفته ت ...الان تو موقعيت بدي قرار دارم....و تنها چيزي كه ميتونه آرومم كنه و آرامش از دست رفتمو بهم برگردونه با تو بودنه... به اميد اون روزي كه هيشكي تو دنيا بدقول نشه...
و در آخر:
‹‹ بي تو بودن را براي با تو بودن دوست ميدارم. همین...›› 
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط : سپیده
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385
نامه دوم
من به گلاي پيرهنت زنجير دور گردنت به عطري كه ميزني و ميپيچه تو شهر تنت
به گفتن و خنديدنت به ديدن و نديدنت به مهربونيت با همه ،به عادت بوسيدنت
به خودنويس روي ميز ، هركي پيشت باشه عزيز،خلاصشو برات بگم به همه كس به همه چيز
به هركي دوست داري حسوديم ميشه هرجا پا ميذاري حسوديم ميشه
به ديواراي خونتون دختراي همسايتون به اون پرنده هايي كه سر ميذارن رو شونتون
به گلاي گلدونتون به شمعاي شمدونتون به آدمايي كه ميان،يه شب ميشن مهمونتون
به امضاهايي كه ميدي، به هر كي توي راه ديدي،به اوني كه يه بار ازش آدرسي،چيزي پرسيدي
به هركي دوست داري حسوديم ميشه هرجا پا ميذاري حسوديم ميشه
به ساز گيتار خودت عينك آخرين مدت به هديه اي كه ميگيري،به خاطر تولدت
به نت و ساز و ملودي غريبه،آشنا،يا خودي به هر كسي كه ميبينم خيلي باهاش يكي شدي
به هركي از راه اومده حرفاي رويايي زده به هركي كه فكر ميكنه خواستنتو خوب بلده
به هركي دوست داري حسوديم ميشه هرجا پا ميذاري حسوديم ميشه
به آيينه كه روبروته به بغضي كه تو گلوته به اون چيزي كه ميدونم قشنگترين آرزوته
من به زمين و به هوا به مرده ها، به زنده ها به كوچه و خيابونا ،به گلا وپرنده ها
من به تموم آدما چه دور ،چه نزديك شما به اونيكه خالقته ،حتي به دستاي خدا
به هركي دوست داري حسوديم ميشه هرجا پا ميذاري حسوديم ميشه
« م-ح»
سلام عزیزم...
خوبی؟!
... دلم خیلی برات تنگ شده... قراره سیصد و چند روز دیگه بعد از این همه سال دوباره ببینمت
همه دلخوشی من تو همین یه روز خلاصه میشه.فقط یادت نره برام دعا کنی!!!امسال باید رشته دلخواهم رو حتما قبول شم...(دندانپزشکی دانشگاه تهران)... وگرنه دیدارمون دوباره به تعویق می افته...فکر کنم خودت بهتر میدونی چرا میخوام دندانپزشکی بخونم
پس خیلی خیلی دعام کن عزیزم...
خیلی دوستت دارم ... تا همیشه...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط : سپیده
دوشنبه بیستم شهریور 1385
نامه اول
سلام داداش گلم...
هیچ وقت فکر نمیکردم اگه از پیشم بری این قدر دلم برات تنگ بشه... این قدر آسمون آرزوهام ابری و بی ستاره شه ... و این قدرچشمام از گریه خون شه و قلبم از غصه کبود...
همیشه فکر میکردم " رفتنت" یه تهدید ساده س... یه دروغ مصلحتی که با اون میخوای بیشتر پیشم عزیز بشی... با خودم میگفتم این قدر منو دوست داری که هیچ وقت دلت نیاد تنهام بذاری... حتی وقتی تو چشام نگاه کردی و گفتی :" میخوام برم." مثل همیشه با بی تفاوتی ساختگی گفتم: " خب برو." و تو هم رفتی...و نفهمیدی که با رفتنت چه روزایی رو ازم گرفتی و به جاش چه لحظه های تلخی رو بهم دادی...
تو دنیای من بودی...من به غرور تو تکیه کرده بودم، با بودنت شهامت بودن پیدا میکردم،با طلوع سبز نگاهت حرارت ميگرفتم و با هرم داغ نفسات زندگي رو نفس ميكشيدم...تو خورشيد من بودي و من نميتونستم غروبتو باور كنم...ولي اون روز وقتي كه جاي خاليتو توي خونه ديدم ،قلب نا باورم ،رفتن تلختو باور كرد...ومن هيچ وقت حتي تصورش رو هم نميكردم كه يه روزي دلم براي يه لحظه ،فقط يه لحظه ديدنت این جوری پر پر بزنه...
هیچ وقت فکر نمیکردم اگه از پیشم بری این قدر دلم برات تنگ بشه... این قدر آسمون آرزوهام ابری و بی ستاره شه ... و این قدرچشمام از گریه خون شه و قلبم از غصه کبود... 
... و من امشب براي چهار هزار و سيصد و هشتاد و يكمين بار دلم برات تنگ شده...
خیلی دوستت دارم...
« سپیده »
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته